تبليغاتX
یادداشتهائی از سربی حوصلگی
یادداشتهائی از سربی حوصلگی
فرهنگی/اجتماعی
وقتی گورباچف تفسیر قرآن می کند!
من فکر می کنم که اوضاع ما باید خیلی شیر تو شیر شده باشد که آقای گورباچف برای ما تفسیر قرآن می کند! یعنی ما این قدر دیگر بی کس وکارشده ایم! تازه یکی نیست به این آقای گورباچف بگوید که داداش٬ دروغ گفتن هم در قرآن کریم منع شده است. خوب این چه ربطی به دولتمردان ایرانی دارد.....شما را نمی دانم ولی من  از تفسیر قرآن از سوی گورباچف اندکی خندیدم....

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 14:19  توسط کیانوش نوشین  | 

من و مکانیک و گوزیدن یک آدم خاطی....
امروز صبح که از خانه بیرون آمدم باید این ابوقراضه خودم را برای تعمیر به گاراژ مکانیک می رساندم که این کار را کردم و بعد رفتم پی کار خودم و چند ساعت بعد رفتم که این ابوقراضه را بگیرم. این مکانیک بنده که آدم مسنی است یکی از جالب ترین آدمهائی است که دیده ام. دقیقا نمی دانم که از  کجا آمده است ولی حتما انگلیسی نیست. لاغر و مردنی است و بخشی از دندانهایش هم ریخته  است. همیشه یک کلاه بیس بال هم برسر می گذارد و معمولا هم با من از زمین و زمان صحبت می کند. ضمن صحبت با من شکوه ها داشت از مشتریان که چگونه جانش را می گیرند تا اجرتش را به او بدهند . به ناگاه پیرمرد شروع کرد به غش و ریسه رفتن و من که همین طور مات نگاهش می کردم با اندکی تعجب پرسیدم چی شده بگو من هم بخندم. اشاره کرد به مرد میان سالی که داشت آن ور خیابان می رفت. نمی دانم کجائی بود والی او هم مثل من و این مکانیک عزیز من٬ خارجی بود. وقتی که این مرد اندکی با ما فاصله گرفت مکانیک گفت می دانی کیانوش٬ دو هفته پیش این بابا-  که اسمش را هم گفت ولی من فاکتور می گیرم-  چند گیلاس آبجو خورده سوار اتوموبیل شد که به جائی برود ولی هنوز صد متری نرفته٬ اتوموبیل پلیس رسید و او را متوقف کرد. همین که بوی الکل شنیدند ماموران پلیس بادکنک مخصوص اندازه گیری میزان الکل در بدن را به او دادند که باد کند- معترضه بگویم که بر اساس مقدار الکلی که در بدن باشد این بادکنک به رنگهای متفاوتی در می آید. این بابا هم شنیده بود که در این موقع بهترین کار این است که سعی کند توی بادکنک فوت نکند. چون اگر نکند احتمالا رنگ آن تغییر نمی کند. ولی راننده خاطی برای این که تظاهر کند که دارد باد می کند گویا اندکی زیادی به خودش فشار آورده بود و اگرچه خوب باد نمی کرد٬ ولی گوزید. پلیس که دیگر از خنده نمی توانست خودش را نگه بدارد در حالیکه بادکنک را از دستش گرفته بود٬ به او گفت٬ برو بابا جان خداپدرت را بیامرزد تو مثل این که فرق باد کردن از بالا و باد در دادن از پائین را نمی دانی....
2 نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 23:57  توسط کیانوش نوشین  | 

"شجاعت" یا " بلاهت" سیاسی؟
نمی دانم چه حکمتی است که سیاسی کارهای ما از چیزی که بی خبرند علم و اصول سیاست است. یعنی به غیر از تعدادی شعار زیر و بم این سیاست بی پدر ومادر را نمی شناسند و در نتیجه٬ زیاد اتفاق می افتد کارهائی می کنند که عقل آدمیزاد در فهمیدنش می ماند. شمارا نمی دانم ولی من کار این دونفر را خیلی خیلی غلط می دانم. ایکاش این کار را نمی کردند! من فکر می کنم  کار این دو فقط و فقط می تواند به نفع جمهوری اسلامی تمام شود. یعنی دست و بال این رژیم را بازتر کند تا نه فقط سرکوب را بیشتر کنند که سرکوب های تا کنونی را « توجیه» کنند. من هم می دانم که هستند « ایرانی هائی» که دلشان می خواهد که امریکا به ایران حمله کند- برای این جماعت٬ کار این دو « بسیار هم عالی بود». ولی واقعیت این است که این جماعت در اقلیت محض اند یعنی اکثریت مردم اگرچه از رژیم دل پرخونی دارند ولی منتظر سربازان کله خر امریکائی هم نیستند. این هم البته به گمان من اصلا مختص ایران نیست و کاملا طبیعی است. یعنی همگان این گونه اند که وقتی از « بیرون» مورد یورش قرار می گیرند٬ سعی می کنند دفاع کنند. ازآن گذشته٬ نمی دانم یک « آدم عاقل» چند بار باید امتحان کند تا بفهمد و بداند! اسم گوینده اش را به خاطر ندارم ولی یکی از بزرگان سیاست در غرب گفته است که ما در « جهان دوست نداریم بلکه در بعضی جاها منافع داریم» ( نقل به مضمون) و به خاطر همین منافع بی صاحب هم٬ در عمل٬ دست به هر کاری خواهند زد. فکر نکنید همین طور شکمی دارم چیزی می نویسم. یادتان نیست! سه چهار سال پس از حادثه شرم آور گروگان گیری سفارت امریکا٬ مگر همان ریگان علیه ماعلیه با همان گروگان گیران معامله نکرد( ایران گیت). مگر همین دونالد رمسفلد کذائی وقتی که لازم بود به دست بوس صدام نرفت! مگر همان موقع نمی دانستند که به دستور صدام در وسط یک گنگره حزبی تعدادی از مخالفان عقیدتی را صف کرده و اعدام کرده بودند! مگر موقعی که رمسفلد به دست بوس صدام رفت صدام « خوب» بود و بعد « بد» شد! یعنی می خواهم بگویم که به گمان من٬ این دو تا طفلکی- بدون این که بفهمند خودشان رابه صورت « گوشت دم توپ» در آورده اند. ممکن است حرفهای شان وسیله ای بشود برای اندکی تبلیغات بیشتر نئو کانها در امریکا- ولی این تبلیغات بیشتر به قول معروف برای « فاطی ای» که ایران باشد٬ « تنبون» نمی شود! دروغ چرا! وقتی فهمیدم این دو این کار را کرده اند٬ نمی دانم چرا ولی خیلی دلم به حالشان سوخت.... بی دلیل به زندان بروی و شکنجه بشوی و بعد٬ با اندکی بلاهت٬ کاری بکنی که شکنجه گرانت بتوانند ادعا کنند٬ « دیدید!  نگفتیم! ما که از اول همین را گفته بودیم!!!» 

واقعا برای این دو متاسفم. همین.  

2 نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 0:15  توسط کیانوش نوشین  | 

شرح حال: در همین لحظه ای که دارم تایپ می کنم.....

سه چهارساعتی رانندگی کرده ام. هوا هم جای شما خالی نباشد، مزخرف بود. چند کیلومتر برف بود و بوران و بعد چند کیلومتر دیگر صاف بود زلال. و الان هم شنگولم. هروقت که سه چهارساعتی رانندگی می کنم بعد باید خودم را به یکی دو گیلاس ودکا مهمان کنم و معمولا کم پیش می آید که نکنم. انگار سه چهارساعت رانندگی می کنم که بعد بتوانم خودم را به ودکا مهمان کنم. ولی نه، ما توریست ها، الان سی سال است که این گونه زندگی می کنیم. نه فقط درذهنمان دربدریم که در زندگی یومیه مان هم. ولی الان، حالت خوبی دارم. چشمهایم خسته اند، یعنی اندکی خمارند. چشمهایم هم خوب نمی بینند یعنی باید برای بهتر دیدن، زل بزنم. می دانم که اثر زکریای رازی است والی چشمهایم به این بدی نیستند. تنم حالت کرختی دارد ولی پاهایم هنوز خسته اند. . گاه و بیگاه دهن دره هم می کنم. ولی نمی خواهم بخوابم. چون حس قشنگی دارم. دلم می خواهد سرم را روی گردنم تاب بدهم و حتی زیر لب زمزمه هم بکنم. حتی اگر بشود، زیر لب آواز هم بخوانم. یادش بخیر، گاهی در جوانی آواز هم می خواندم ولی الان صدایم مثل صدای مرغی می ماند که انفلوآنزا گرفته باشد.  گاه فکر می کنم با این صدای فعلی، که به صدای یک مرغ مریض می ماند، آیا این من بودم که گاه آواز می خواندم؟ حالا چون گذشته است می توانم اقرار کنم که بد هم نمی خواندم.... کوفت کاری... چرا می خندید! مگر حرف بدی زده ام؟

نمی دانم چرا ولی توی گوش راستم شروع می کند به خارش. کاش می توانستم تحملش کنم چون خیلی لذت بخش است ولی نمی توانم. کلاهک خودکار بیک را بر می دارم و با آن توی گوشم را پاک می کنم. خیلی آلوده نیست یا من دلم می خواند نباشد. اندکی زیادی خوابم گرفته است. خواب که چه عرض کنم! من معمولا این ساعت شب نمی خوابم.

مخمورم.... شنگولم....

جای شما دوستان خالی...

2 نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 22:2  توسط کیانوش نوشین  | 

پژوهش و تحقیق در آذربایجان!
رئيس پژوهشكده تعليم و تربيت آموزش و پرورش آذربايجان شرقي گفت:بدليل كمبود اعتبارات‌، امسال در پژوهشكده تعليم و تربيت آموزش و پرورش آذربايجان شرقي، هيچ پروژه تحقيقاتي اجرا نشده است.

آقا جان: پروژه تحقیقاتی می خوای چیکار! تلفن دستی داری یا نداری! یک زنگی به دفتر آیت الله مشکینی بزن ببین آقام امام زمان چی دستورداده. یا ازآن راحت تر یک نوک پا برو قم هم زیارته و هم سیاحت. برو مسجد جمکران سیاهه ای از مشکلات آموزشی را روی یک کاغذ بنویس و بینداز توی چاه....بعد هم برو دفتر آقای مشکینی....

مطمئن باش آقام امان زمان به دادت می رسد!

خودمانیم ولی! مگر این که امام زمان به داد ما برسد؟

2 نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 0:58  توسط کیانوش نوشین  |