عجب روزگاری شده است! قباحت دروغ گوئی ریخته است. آن گونه که از قرائن برمی آید داستان بهشت و جهنم و روزجزا هم تمام اش چاخان بود. یعنی می خواهم بگویم که اگر تا کنون دراین باره شکی داشتم با آن چه که ملاها و مذهبی های دو آتشه درایران کرده و می کنند من یکی دیگر تردید ندارم که بهشت و جهنمی نیست و روزجزائی هم نداریم. خلاص.... مجسم کنید اگرچاخان نباشد به غیر از زعمای قوم درایران چه کسی را درآن روز نیامده به جهنم خواهند فرستاد! اینهمه زن و مرد جوان را با گلوله کشته اند و بعد آن سرلشگر گامبو که انگار در تمام عمرنکبت اش نریده است به امام زمان نامه می نویسد که حتی یک تیر هم شلیک نکرده ایم! دیگر سردارا ن بی وجدان و بی شرف هم به همین شکل دروغ و ناراستی تحویل مردم می دهند. ازسوی دیگر رئیس جمهور منصوب شورای نگهبان هم مثل بچه های لوس و ننر دارد برای ملاهائی که به واقع عوامل اصلی این «پیروزی» انتخاباتی ایشان بوده اند شکلک درمی آورد. این احمد توکلی ملعون هم که مثل مار دائما لیز می خورد درسایت اش ساعت ولایت پذیری گذاشته است. نمی دانم باید گریه کنم یا بخندم! اگراین مردک شیره ای فضل الخطاب است که همین که نامه نوشت باید کار تمام می شد. حالا که نشده است من یکی که فکر می کنم در زیر این کاسه نیم کاسه ای هست که البته نمی دانم چیست و کدام است.
ولی خدا خودش بخیر کند. من که از آینده خیلی خیلی زیاد می ترسم....
2
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 0:57  توسط کیانوش نوشین
|